مشق عشق

بشوی اوراق اگر هم درس مایی ، که علم عشق در دفتر نباشد

دوری

 

      

                          


+ نوشته شده در
ساعت توسط شیرین | ارسال نظر(9)


زندگی باید کرد

عید همه گی مبارک .

 تموم شد بلاخره ظاهر اوضاع مرتب شد

تو این چند روزه سرمون یه کم شلوغ بود در اصل سر امیر و باباش شلوغ بود

کارگاه به طور قطعی فروش رفت و سند زده شد .

دیه ها هم پرداخت شد . دیه ی دو تا پیرمدی که فوت شده بودن و اون

پیرمردی که به شدت زخمی شده بود البته دیه اش  با اونا فرقی نمیکرد

 کاش اونا هم زنده بودن

یه نفر تو ماشین روبه رویی زخمی شده بود  و خسارت ماشیی رو به رویی رو هم

که همون موقع دادیم ماشین امیر هم قبلا فروخته بودیم به یکی که ماشین تصادفی میخرید

نه اینکه درست نمیشد دیگه کسی نمی خواست اون ماشین رو ببینه

با بقیه ی پول کارگاه وامی رو که امیر همون اول برا راه اندازی کارگاه برداشته بود رو تصفیه کردیم

خلاصه همه ی بدهی ها رو دادیم . از یه ماه قبل امیر به بچه های کارگاه

گفته بود هر چی مبلمان و ویترین و سرویس خواب میسازین رو نفروشید و

انبار کنید برا همین تا یه مدت جنس نمایشگاه هم جوره .

حالا دیگه ما موندیم و همون نمایشگاه

شبی که کارگاه فروش رفت انگار یکی رو گم کرده باشم . بیقرار و ناراحت بودم

بغض گلوم رو گرفته بود کافی بود یکی بهم تو بگه تا بزنم زیر گریه برا همین

همه رعایتم رو میکردن آخه سر این کارگاه خونه و ماشینمون رو فروخته بودیم

چه قدر سر فروش اون خونه با امیر دعوام شد . کاش میشد به عقب برگشت

حال امیر از من خراب تر بود . داشت دق میکرد آخه برا سر پا کردن اونجا

خیلی دوندگی کرد تازه داشت جواب  می داد ...

 دیدم حالش خیلی خرابه فرداش باهاش حرف زدم گفتم بازم خدا رو شکر

که همینم داشتی که بفروشی وگرنه باید یه عمر زیر منت می موندی ....

اصلا پول و دارایی برا همین جور موقع هاست دیگه سرت سلامت  خدا رو شکر که خودت

هستی اون بنده های خدام دیگه عمرشون بیشتر از این به دنیا نبوده . هر کس به یه

طریقی مییمره دیگه تو که از عمد این کار رو نکردی (چیکار کنم باید یه جوری آرومش میکردم )

الان هم صبح زود از خواب بیدار شدم  حالام یه آهنگ شاد با صدای بلند گذاشتم

مدت ها بود این خونه بوی عزا میداد دیگه بسه  باید زندگی کرد

 تا خدا هست زندگی باید کرد

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست.

امتحان ریشه‌ها است! ریشه هم هرگز اسیر باد نیست.

زندگی چون پیچکی است، انتهایش میرسد پیش خدا ... 

 


+ نوشته شده در
ساعت توسط شیرین | ارسال نظر(9)


post

تعطیلات هم تموم شد . البته زندگی من که همه اش توی تعطیلیه

ولی این چند روز رفتیم خونه ی مامانم اینا  با عمه و ده بزرگی رفتیم و امیر هم بردیم

بابام  هم که قربونی داشت و جای همه گی سبز

امیر یه سه ماهی میشدنرفته بود اونجا خودمم از اون بدتر .

هر دومون دلمون برا اتاق من تنگ شده بود . امیر رو با یه وضعی بردیمش بالا

ولی خوب بود . انگار امیر به خودش اومد عشقش ، شور زندگیش زنده شد

شباش با هم حرف زدیم اول من شروع کردم با حرفای خوبی که پروانه جون گفته بود

شب بعد اونم زبونش باز شد ولی بیشتر دلتنگی و دلهره و ...

همه اش میگفت میترسم زخم پام خوب بشه ... میترسم از روزی که بخوام راه برم

اخه من راه نمیرم میلنگم . دیگه هیچ وقت نمیتونیم دونفری بیریم پیاده روی

حتی خرید یا هر جایی . هر کی مارو ببینه میگه واااای حیف دختر به این نازی نیست

با این لنگه ....

هیچی دیگه هر حرفش یه تیری بود تو قلب من .

 تا اونجایی که میتونستم سعی کردم آرومش کنم و بگم که  من قلبشو میخوام

در هر صورت هر چند فقط تو خونه بودیم ولی  تعطیلات خوبی بود هر دومون بهش احتیاج داشتیم

 

پرندگان را دوست دارم

همین طور گربه ها را

خصوصا زمانیکه روی پیانو میخوابد

جنگل ها را دوست دارم

همین طور رودخانه ها را

مخصوصا زمانیکه ماه مثل دلفینی در آن شنا میکند

باید بگویم

خیلی چیز ها را دوست دارم

حال آنکه میتوانم دوستشان هم نداشته باشم

چرا که زیاد هم مهم نیستند

اما

میمیرم اگر تو را دوست نداشته باشم

 

 

 


+ نوشته شده در
ساعت توسط شیرین | ارسال نظر(2)


میدوم

میخوام بمونم ... باشم .. محکم تر و استوار تر از همیشه

باید بمونم نمیذارم این زندگی جولانگه شغالایی مثل سودابه بشه

خنده رو از رو لباش محو میکنم ... تنها نیستم  خدا هم هست

آخه تنهایی که نمیتونم . باید از سودابه ممنون باشم تا به این لحظه

این قدر مصمم نشده بودم همه اش منتظر بودم که ببرم و کم و بیارمو تموم

ولی دیگه تموم شد ... اجازه نمیدم

امروز سودابه بزرگترین لطف رو بهم کرد دو غروبی که حالمم خیلی خراب بود برام اس داد

یه روز یه لنگه ( کنایه از امیر ) با کشتی میره مسافرت

وقتی برمیگرده بهش میگن مسافرت چه طور بود ؟ خوش گذشت ؟

میگه نه بابا همه اش استرس داشتم هی میگفتن :

 «لنگه رو بندازین تو آب »

 هیچی دیگه دم اذون هم بود خدا خیرش بده که منو با دل شکسته نشوند سر سجاده

بین نماز به اندازه ای گریه کردم که مجبور شدم از اول بخونم

ولی آخرش حالم خوب شد خدا سرمو که رو مهر گذاشته بودم خیلی حرفای قشنگ در گوشم گفت

اصلا تا حالا این جوری با هم حرف نزده بودیم ...

دیگه نمیذارم زندگیم مضحکه ی آدمای بیشعوری مثل سودابه بشه

میدونم سخته ولی روزایی رو هم که گذروندم آسون نبود از اونا که سخت تر نیست

میدونم بازم ممکنه خسته بشم دلتنگ بشم ولی همه اش رو تو دلم نگه میدارم

یه روزی میاد که این سختی ها تموم میشه ... اون روز من میخندم تا بعضیا گریه کنن

 


+ نوشته شده در
ساعت توسط شیرین | ارسال نظر(1)


به هوش

 

 

 


+ نوشته شده در
ساعت توسط شیرین | ارسال نظر(9)


دلم لبخند میخواهد ...

 

میخوام برم خسته شدم بهتره یه مدت از هم دور باشیم

یه کم دم چشش نباشم شاید دلش برام تنگ شد

شاید یادش اومد که یه روزی دوسم داشته

امروز با باباش هم دعوا کرد . بنده خدا کاری نداشت که . میخواست خوبی کنه

یه مشتری خوب برا کارگاه پیدا شده . باباش میگه نفروشش خودم دیه رو میدم

چرا میخوایی چوب حراج به زندگیت بزنی . به شیرین فکر کن

امیرم داد زده ک لازم نکرده کسی نمیخواد به من خوبی کنه فکر کردیم محتاجتونم

یا دیگه از پس خودم بر نمیام میخوایی دیه رو بدی بعدش هی سودابه بیاد و بره و

منت بذاره . خدا رو شکر هنوز میتونم خودمو جمع کنم ...... محتاج هیچ کدومتون نیستم

من تو آشپز خونه بودم عمه داشت کوفته هلویی درست میکرد منم نگاه میکردم

یه لیوان اب براش آوردم که بخوره آروم بشه . داد زده آب نمیخوام کی آب خواست

مگه فلجم خودم اگه بخوام میرم میخورم ( خودش هنوز نمیتونه راه بره حتی با عصا )

میشه این قدر دورو بر من نباشی انگار بچه تر و خشک میکنه .

 منم اومدم تو آشپز خونه و چیزی نگفتم

امیر به باباش گفت فقط بذار تو خونتون بمونیم نه اینکه نتونتم خونه مستقل بگیرم

 به خاطر شیرین که تنها نباشه .

 باباش گفت با این دادا و هواری که تو سرش میکنی ... (دیگه بقیه اش رو نگفت )

امیر به شدت هر چی تموم داد زد : دلم میخواد داد و هوار میکنم اصلا بره

کی گفته بمونه همین الان بره راهش باز کسی دستشو نگرفته ... شیرین ... شیرین

یالا وسایلاتو جمع کن برو نمیخوام ببینمت ... اصلا به چه امیدی اینجا موندی راتو بگیر برو »

... هیچی دیگه منم اومدم تو اتاق و بلند بلند گریه کردم هر چی هم عمه در زد باز نکردم

الان هم میخوام برم وسایلامو جمع کنم و یه چند وقتی برم . ببینم کیف میکنه

امیری که طاقت یه لحظه دوری منو نداشت . یه قطره اشکمو نمیتونست ببینه

یه خط در میون سرم داد میزنه و میگه برو ... چشم امیر خان امر دیگه ای باشه

 

 

 


+ نوشته شده در
ساعت توسط شیرین | ارسال نظر(5)


خدا

 

دیروز یه معجزه اتفاق افتاد .

چیه منتظرید بگم اون دو تا پیرمردا زنده شدن

 یا پای امیر برگشت به اندازه ی اولش ..... نه ...

 هرسال ماهی عیدمون تا چند ماه بعدش هم زنده میمونه .

 خیلی دلم میخواد یه ماهی رو یه سال نگه دارم ولی نمیشه

وقتی برا عریسیمون داشتم وسایلم رو از خونه بابام جمع میکردم بینشون ماهی عید

رو هم با خودم آوردم به مامانم اینا گفتم شما نمیتونین مواظبش باشین میمره

دیروز ظهر عمه اومد گفت : شیرین ماهی تو تنگش نیست ؟؟؟!!!

منم بی حال و حوصله گفتم چه میدونم حتما مرده یکی انداختتش بیرون

عمه هم گفت حتما کار ده بزرگیه حالا چرا تنگش رو خالی نکرده ؟؟ فقط ماهی رو انداخته بیرون !!!

باور کنید به خدا قسم حدود بیست دقیقه بعد اومدم پایین و دور و ور تنگ رو نگاه کردم دیدم

ماهی افتاده پایین رو فرش داد زدم عمه ماهی افتاده بیرون و فورا برش داشتم

و بی اختیار انداختمش تو تنگ  و در کمال تعجب ماهی شروع کرد به شنا کردن

حال ماهیم هم خوب بود تا امروز ظهر که دیدم اومده رو آب دلم خیلی گرفت

به عمه گفتم دیروز اون همه بیرون آب بود نمرد امروز که همه چی مرتب و مثل همیشه بود مرد

عمه گفت چون دیروز مرگش نرسیده بود . زمان مرگش امروز بود

همه ی امورات دست خداست

عمه اینو گفت و تنگ ماهی رو برداشت و رفت

 من مثل آدمی بودم که از خواب پریده باشه

        

 


+ نوشته شده در
ساعت توسط شیرین | ارسال نظر(18)


post

   

 

  


+ نوشته شده در
ساعت توسط شیرین | ارسال نظر(16)


post

سلام سلام ... دلم برا همه تون خیلی تنگ شده بود خیلی زیاد

ممنون از همه ی پیامهای زیبایی که برام گذاشته بودید و ببخشید که نگرانتون کردم

واقعا نمیتونستم بیام . روزای خیلی بدی رو گذروندم این روزا که امیر با عصا میتونه چند قدم راه بره

یه کم نفسم اومده سر جاش و اومدم اینجا . بعضی مواقع وسط همه ی

گریه ها و گرفتاریا دلم میخواست بیام و ازتون بخوام برام دعا کنین

مثل اون دفعه که برا زن داداشم دعا کردین و برآورده شد . ولی باور کنین دستی که تایپ کنم نداشتم

به هر حال هرچی بود گذشت و خوبی دنیا به اینه که میگذره

 تو ماه رمضون امیر یه تصادف وحشتناک کرد . خودش چند رو تو کما بود .

زد دو نفر دیگه هم کشت یکی هم از مرده بد تر سه تا پیرمرد که گوشه ی پیاده رو

روی نیمکت نشسته بودن . یه نفر هم تو ماشین روبه رو یی زخمی شد

به خاطر سرعت و سبقت غیر مجاز . چه روزای جهنمی .....

  و طبق معمول بیفکریا و پس گوش فراخیای امیر از بیمه ی ماشین هم گذشته بود

هیچی دیگه ... یه نظر شما من به جر گریه کاری میتونستم بکنم

امیر با هزار تا دعا و نذر و نیاز به هوش اومد ولی یه پاش با وجود عمل های زیاد و

هزینه ی آنچنانی بازم از یه پای دیگه اش کوتاه تر شد و تا اخر عمر باید لنگ بزنه

همینم خدا رو شکر دکترا  اول گفتن پاش قطع میشه ..

همه ی اتفاقای بد به کنار حرفای و حرکات آدمای بیشعور و کثافتی مثل جاریم هم به کنار

همه اش میگفت « آدم باید نیتش صاف باشه دلش پاک باشه تا خدا بد تو راهش نیاره » و

هزار تا حرفو حرکت دیگه . و من هردفعه سرمو میکردم طرف آسمون و میگفتم

خدایا ممنون که بهم فهموندی چه قدر بدم . شاید از این به بعد یه تکونی به خودم بدم

امیر با سند تا دوسال آزاده .

همین سند هم سودابه رو کشته همه اش میگه من که میدونم آخرش سندا به خاطر دیه

توقیف میشه امیر میخواد از کجا بیاره . هفته ی قبل هم داشت میگفت و امیر از تو اتاق بلند

گفت نترس نه قراره از تو بگیرم نه از ارثیه تون کم میشه برا همین این روزا چوب حراج

زده به کارگاه خودمم راضی هستم وقتی میتونیم چرا زیر بار منت باشیم بعدش هم خدا بزرگه

امیر میگه باید دیه ها رو بپردازم میخوام تاوان کاری رو که کردم بدم . هرچند

این چیزی رو عوض نمیکنه و اون پیرمردا زنده نمیشن ولی این تنها کاریه که میتونیم

آه ... خیلی پر حرفی کردم میدونم ولی دلم خیلی پر بود

همه تون رو دوست دارم ... فقط خواستم بگم چرا نبودم

خواستم بگم یه لحظه غفلت چه ها میتونه با آدم بکنه

خواستم بگم تو تو اون لحظه ای که دیگه از دست هیچ دکتری برا عزیزت کاری بر نمیاد

تو اون لحظه هایی که فقط از این اتاق به اون اتاق میری و هی نسخه عوض میکنی

هی پشت سر دکترا راه میافتی و با گریه التماس میکنی خدا یه گوشه داره

نگاهت میکنه و لبخند میزنه و میگه هیس .. آروم باش من اینجام ....

 

 

 


+ نوشته شده در
ساعت توسط شیرین | ارسال نظر(10)